حكيم ابوالقاسم فردوسى

11

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

طهمورس [ پادشاهى طهمورس ديوبند سى سال بود ] پسر بد مر او را يكى هوشمند * گرانمايه طهمورث ديوبند بيامد بتخت پدر بر نشست * بشاهى كمر بر ميان بر ببست همه موبدان را ز لشكر بخواند * به خوبى چه مايه سخنها براند چنين گفت كامروز تخت و كلاه * مرا زيبد اين تاج و گنج و سپاه جهان از بديها بشويم براى * پس آنگه كنم در گهى گرد پاى ز هر جاى كوته كنم دست ديو * كه من بود خواهم جهان را خديو هر آن چيز كاندر جهان سودمند * كنم آشكارا گشايم ز بند پس از پشت ميش و بره پشم و موى * بريد و برشتن نهادند روى بكوشش از و كرد پوشش براى * بگستردنى بد هم او رهنماى ز پويندگان هر چه بد تيز رو * خورش كردشان سبزه و كاه و جو رمنده ددان را همه بنگريد * سيه گوش و يوز از ميان برگزيد بچاره بياوردش از دشت و كوه * ببند آمدند آنكه بد زان گروه ز مرغان مر آن را كه بد نيك تاز * چو باز و چو شاهين گردن فراز بياورد و آموختن شان گرفت * جهانى به دو مانده اندر شگفت چو اين كرده شد ماكيان و خروس * كجا بر خروشد گه زخم كوس بياورد و يك سر بمردم كشيد * نهفته همه سودمندش گزيد بفرمودشان تا نوازند گرم * نخوانندشان جز بآواز نرم چنين گفت كاين را ستايش كنيد * جهان آفرين را نيايش كنيد كه او دادمان بر ددان دستگاه * ستايش مر او را كه بنمود راه مر او را يكى پاك دستور بود * كه رايش ز كردار بد دور بود خنيده بهر جاى شهرسپ نام * نزد جز بنيكى بهر جاى گام همه روز بسته ز خوردن دو لب * بپيش جهاندار بر پاى شب چنان بر دل هر كسى بود دوست * نماز شب و روزه آيين اوست [ سر مايه بُد اختر شاه را * در بسته بُد جان بدخواه را ] [ همه راه نيكى نمودى بشاه * همه راستى خواستى پايگاه ] چنان شاه پالوده گشت از بدى * كه تابيد از و فرّهء ايزدى برفت اهرمن را بافسون ببست * چو بر تيز رو بارگى بر نشست زمان تا زمان زينش بر ساختى * همى گرد گيتيش بر تاختى چو ديوان بديدند كردار او * كشيدند گردن ز گفتار او شدند انجمن ديو بسيار مر * كه پر دخته مانند از و تاج و فرّ چو طهمورث آگه شد از كارشان * بر آشفت و بشكست بازارشان بفرّ جهاندار بستش ميان * به گردن بر آورد گرز گران [ همه نره ديوان و افسونگران * برفتند جادو سپاهى گران ] [ دمنده سيه ديوشان پيش رو * همى باسمان بر كشيدند غو ] [ جهاندار طهمورث بافرين * بيامد كمر بستهء جنگ و كين ]